اسمش زینب بود ؛ حالا فرزین است . . . .
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
با هم مدرسه می رفتیم ، کنار هم می نشستیم ، به معلم ها تیکه می انداختیم ، سر به سر بچه ها می گذاشتیم، درس می خوندیم ، بسکتبال بازی می کردیم ، تو خوشی و ناخوشی با هم بودیم ، ولی یکباره همه چیز عوض شد . . . .
ما بزرگ شدیم . با هم . با هم که بودیم ، دنیا پیشمون کم می آورد . همه می دونستند که ما از هم جدا بشو نیستیم ، همه می دونستند هرجا یکی مون باشه اون یکی هم هست. اما همه نمی دونستند که دنیا عوض می شه ، ما هم مجبوریم عوض بشیم . . .
دنیا یک چهره دیگه از خودش رو نشون می داد ، معنی سختی و سخت گیری های بی مورد خانواده رو می فهمیدیم، اون طاقت نیاورد، زد بیرون از خونه، روی اسمش یه اتیکت بزرگ چسبوندند : دختر فراری.....
چندهفته پیش برادرش زنگ زد. گفت: رضا ام ، شناختم . سه سال از زینب بزرگتر بود. گفت: زینب برگشته . گفت می خواد تو رو ببینه. گفت یه چیزایی عوض شده...
گفتم: چرا خودش حرف نمی زنه ؟ گفتم : چرا تو این چهار سال که دنبالش گشتم یه زنگ نزد؟ گفتم : از تو و خانواده ت فراری بود ، از من که نبود ! . . . گفتم : میام . . .
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
رسیدم پشت در خانه شان. برف می آمد. ریز ریز و آبکی.نگران بودم. نمی دونستم چرا؟ زنگ زدم ،منتظر بودم در را باز کنه و بپره تو بغلم؛ ولی برادرش در را باز کرد. جا خوردم. چقدر عوض شده بود! گفتم : زینب نیست؟ گفت: چرا. شما بفرمائید تو، میاد. خانه ساکت بود و تاریک. این پا و اون پا کردم ، گفت: داره لباسشو عوض می کنه. رفتم تو. چهار سال بود پامو آنجا نگذاشته بودم. همه چیز مثل قبل بود، فقط پرده ها عوض شده بود و، روکش مبل ها. دلم برای اتاقش تنگ شده بود ، برای شب هایی که دوتایی روی تختش می خوابیدیم و تا صبح کتاب می خوندیم و حرف می زدیم و می خندیدیم، برای عروسک خرس بزرگش که به اندازه یک آدم بود ، بیشتر از همه ، دلم برای خودش تنگ شده بود. . . .
به برادرش گفتم: برم تو اتاقش؟ انگار برق گرفته باشدش، گفت: نه... نه... الان میاد. وهدایتم کرد سمت مبل ها. نشستم روی کاناپه سفیدی که وقتی بچه بودیم یک بار انقدر رویش پریدیم تا فنرش در رفت. در اتاقش پشت سرم بود، اُپن روبرویم . رضا داشت شربت می ریخت توی لیوان . گفتم:« ممنون. میل ندارم.» نشنید. حواسش جای دیگری بود. سردم بود. دلم یک لیوان چای داغ می خواست. شربت برای تابستون خوب بود. وقت هایی که با زینب از زمین بسکت برمی گشتیم و می دویدیم زیر کولر....
گفتم: زینب نمیاد ؟ با دستپاچگی گفت: چرا... چرا... نگاهش نگران بود. داشت چیزی رو مخفی می کرد. می خواست چیزی بگوید، ولی نمی گفت . شربت را که تعارف می کرد دستش می لرزید. حس کردم اضطراب، مثل یک بیماری واگیر دار، از او به من منتقل می شه. لیوان را گرفتم و با قاشق دسته بلند همش زدم. خانه ساکت بود. نگاهم به شربتی بود که توی آب حل می شد و آرام آرام صورتیش می کرد. فکر کردم: مثل یک آتشفشان زیر آب.
سرم پائین بود اما سنگینی نگاه رضا را که روبرویم ایستاده بود، حس می کردم. صدای به هم خوردن قاشق و لیوان توی خانه می پیچید. می ترسیدم همش نزنم و سکوت گوش هامو کر کند...
حوصله م داشت سر می رفت. یک لباس عوض کردن ساده که اینقدر لفت و لعاب نداشت! صدای نفس های رضا را می شنیدم که به شماره می افتاد و دوباره از سر گرفته می شد،نفس عمیقی کشیدم، یک باره سرم را گرفتم بالا و گفتم: رضا بگو! جا خورد. گفت: چی رو؟ گفتم همون چیزی رو که ده دقیقه ست می خوای بگی ونمی گی. با لکنت گفت : هیچی... فقط...فقط یه چیزایی... عوض شده... . حس کردم جونش داره در میاد. خواستم بگم: این رو قبلا هم گفته بودی . خواستم بپرسم چی عوض شده ؟ خواستم ..... ولی در اتاق پشت سرم باز شد. لیوان به دست، بلند شدم . با اشتیاق رو به عقب برگشتم. ولی قامت یک پسر چارچوب در اتاق زینب را پر کرده بود. اشتیاق توی نگاهم مرد. نگاه پرسشگرم به سمت رضا برگشت. تکرار کرد: یه چیزهایی عوض شده. . . . این.... این... زینب است... حس کردم تنم داغ شده. کف دست هایم خیس شد. نگاهم سمت پسر چرخید ، دنیا دور سرم. منظورش چی بود ؟ این زینب است؟ اما اینکه . . . باز برگشتم سمت رضا. نگاهش را از من دزدید و دوخت به پسری که در مقابلش بود: نتونستم بهش بگم... و رفت سمت پله های طبقه بالا. ملتمسانه به رضا نگاه می کردم، که برام بگوید آنجا چه خبر است ؟ بگوید چی رو نتونسته بهم بگه؟ بگوید که زینب کجاست؟ ولی رفت.
قلبم تند تند توی سینه می کوبید. تنها شدم ؛ با مردی که اسمش زینب بود.........
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
مغزم کشش نداشت. کم آورده بودم. سر در نمی آوردم. فکر کردم شاید این هم یکی از همون شوخی های زینب است. فکر کردم خواسته دستم بندازه ، فکر کردم الان از یکی از سوراخ سنبه های خانه میاد بیرون و غش غش بهم می خنده و می گه: قیافه ت دیدنی شده بود.....
ولی هیچ کس از هیچ جا بیرون نیامد، هیچ کس نخندید، ما همانطور بی حرکت، همانطور بی کلام ایستاده بودیم و، هیچ اتفاقی نمی افتاد......
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
یکباره انگار یک جرقه توی ذهنم... انگار یک کشف لعنتی توی مغزم... خوانده ها و شنیده هایم دست به دست هم دادند... عمل جراحی... تغییر جنسیت... تغییر جنسیت.... تغییر جنسیت....
لیوان شربت از دستم ول شد . . . ول شدم روی مبل... زل زدم به سفیدی مبل، که داشت صورتی می شد... چیزی به گلویم چنگ زد، راه نفسم را بست، بغضی که نباید می شکست... اشک هایی که بی اختیار سریدند روی صورتم... گریه کردم ... گریه کردم... گریه کردم...
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
می خواستم بروم. حتما اشتباهی شده بود. این زینب نبود. این مرد قد بلند که پشت سرم ایستاده بود، زینب نبود. می خواستم فرار کنم، اما پاهایم سست شده بود. حال خودم را نمی فهمیدم. مغزم قاتی کرده بود. نمی توانستم باور کنم. نمی خواستم باور کنم. نشسته بودم روی مبل و، کشف جدیدم را گریه می کردم...
یک نفر نشست کنارم، صدایی غریبه گفت: سلام نکردی ! با چشمان هاج و واج نگاهش کردم. توی صورتش ، دنبال نشانه ای گشتم که مرا به زینب برساند، توی صورتم به دنبال خودم گشت.
فکر کردم: این زینب است؟ که حالا ریش گذاشته ، قد کشیده ، و صدایش...
باید باور می کردم؟ هیچ قرابتی نبود بین زینب و این مرد. هیچ قرابتی جز ....
خیره شدم به چشم هایش: من این نگاه را می شناختم. این نگاه را که از پس سالها، بی تغییر مانده بود، فقط، حالا غمی توی آنها لانه داشت... غمی سنگین... این چشم ها را می شناختم. این چشم های بارانی را....
داشت گریه می کرد. داشتم گریه می کردم . یاد تابستان هشت سالگیمان افتادم؛ شبی که خبر فوت پدربزرگش را دادند؛ تا صبح پهلو به پهلوی هم زیر پنجره اتاقش نشستیم و گریه کردیم. حالا دوباره توی این خانه بودیم. نشسته بودیم روبروی هم و، گریه می کردیم.....
بی اختیار دست بردم سمت کیفم، یک قوطی سیگار نو در آوردم، سلفونش را باز کردم، یکی بیرون کشیدم، گذاشتم بین لب هام ، فندک زدم ؛ هنوز پک نزده بودم که دستی از بین لب هام بیرونش کشید: « من بعد چهار سال خیابون گردی ، هنوز لب نزده م، اونوقت تو...» به خودم اومدم. نگاه کردم به سیگاری که داشت توی دست های او خودش را به آتش می کشید. خواستم بگم: به تو چه که من چی کار می کنم؟ اصلا توکی هستی ؟ چه حقی داری که ... گفتم: « ترک کرده بودم. خرابم کردی... »
گفت برام از روزها و شب هایی که سخت بود تنها بودن و ، تو خیابون بودن و ، دختر بودن ....
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
.........
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
تا شب خانه نرفتم. خیابان ها را گز کردم و بی خیال نگاه عابرها گریه کردم و، گذاشتم انعکاس صدایی، خود را به دیوارهای مغزم بکوبد: « خوشبختم! من فرزین ام.... » من فرزین ام.... من فرزین ام.... من فرزین ام....
یاد اوایل مهر چندین سال پیش افتادم: اول دبستان.... من، تنها گوشه حیاط ایستاده بودم و با توپ فوتبال زیر پایم ور می رفتم. یکباره یک دختر مو مشکی کنارم ظاهر شد؛ هم قد خودم؛ با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود: سلام ! میای دوست شیم؟ من زینب ام...... من زینب ام..... من زینب ام.......
♠♠♠ ♠♠♠ ♠♠♠
ساعت نزدیک دوازده شب بود که برگشتم خانه. خیس خیس بودم از برف. داشتم یخ می زدم از سرما. سابقه این همه دیر کردن نداشتم. فکر می کردم الانه که همه خانواده بریزند سرم، که کجا بودی؟ ، ولی همه چراغ ها خاموش بود.خانه در سکوت به سر می برد. فکر کردم: چه خوب! حوصله هیچ سوال و جوابی رو نداشتم. از هال گذشتم و رفتم سمت پله های طبقه بالا. ولی صدای بابا میخکوبم کرد؛ عصبانی، خسته : کجا بودی تا این وقت شب؟ راه رفته را برگشتم. داشتم پیش خودم حساب می کردم که چند شبه بابا رو ندیده م؟ چراغ هال را روشن کردم . گفتم: سلام! دست به سینه و خشمگین، نشسته بود روی صندلیش:« گفتم کجا بودی تا حالا؟!» بهش حق می دادم که عصبانی باشد. ولی کاش می فهمید، که حالا وقتش نیست. بی اعتنا گفتم: تو خیابون. فریاد کشید: تو خیابون چه غلطی می کردی؟ داد زدم : ولگردی.... شکلات خوری کریستال از روی میز بلند شد و با شتاب به سمتم آمد. خسته تر از آن بودم که بخواهم از سر راهش کنار بروم. فقط چشم هامو بستم؛ و حس کردم سرم منفجر شد. صدای جیغ خفه ی خودم را شنیدم که با صدای تکه تکه شدن ظرف یکی شد. درد نفسم را بند آورد. دست بردم سمت سرم که زق زق می کرد، دستم از سرخی خون تر شد. نگاه کردم به تکه های ظرف، روی سرامیک هال. تصویر زینب را دیدم، که توی هر تکه اش خود نمایی می کرد، و بعد تصویر فرزین را، که حالا زیر لکه های خون محو می شد......
فکر کردم: باید هردوشون رو فراموش کنم....
بعد سرم گیج رفت.....